تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | 6:52 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني
وقتی به جای کلاغ در آن بازی کودکانه، گفتم: مامان پـر،

خندیدی و گفتی: «من که پر ندارم»

بزرگتر که شدم فهمیدم، تو هم پر داشتی ...

به یاد مادرهای عزیزی که دیگه پیشمون نیستن ...



تاريخ : جمعه دوم آبان 1393 | 11:48 قبل از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني
مادر دریای محبت



تاريخ : پنجشنبه دهم مهر 1393 | 5:31 قبل از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

کاش مرکز اهدای جوانی هم بود ...

آنگاه تمام جوانی‌ام را اهدا می‌کردم به آن زنی که:

تمام جوانی‌اش را پای من گذاشت.

شرمنده‌‌ام "مادر"



تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 6:32 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

پسر بیست و چهار ساله که تحمل رنج مادر را به دلیل بیماری کلیه نداشت، یکی از کلیه‌های خود را پنهانی به او اهدا کرد. به گزارش جام جم، پسر بیست و چهار ساله که تحمل رنج مادر را به دلیل بیماری کلیه نداشت، یکی از کلیه‌های خود را پنهانی به او اهدا کرد. وقتی از اهدای عضو سخن گفته می‌شود، همه نگاه‌ها معطوف بیماران مرگ مغزی می‌شود که خانواده‌هایشان بدون هیچ چشمداشتی، اعضای بدن عزیزان خود را به بیماران نیازمند هدیه می‌دهند. اما این بار فردی که عضوی از بدنش را اهدا کرد یک بیمار مغزی نبود، بلکه پسر بیست و چهار ساله‌ای است که پس از ده سال طاقت نداشت مادرش را که به نارسایی کلیه مبتلا بود روی تخت بیمارستان و در حال دیالیز شدن ببیند. این جوان تصمیم گرفت یکی از کلیه‌هایش را بدون آن که مادرش بداند به او هدیه دهد. رئیس انجمن حمایت از بیماران کلیوی استان آذربایجان غربی در این باره به جام‌جم گفت: زن پنجاه و یک ساله‌ای به دلیل نارسایی کلیه‌هایش از روزهای پایانی تیر سال ۱۳۸۳ برای انجام دیالیز به این انجمن می‌آمد و به دلیل این که وضع مالی مناسبی نداشت، به مراکز درمانی معرفی می‌شد تا رایگان دیالیز شود. حسن اشتری افزود: در این ده سال او تحت درمان قرار داشت و حتی نام وی در فهرست گیرندگان عضو پیوندی ثبت شده بود، اما به دلیل گروه خونی خاصی که داشت موفق به دریافت عضو نشده بود، تا این که پسر بیست و چهارساله وی یکی از کلیه‌هایش را به مادرش اهدا کرد. این زن پنجاه و یک ساله که نمی‌خواست خود را معرفی کند، به خبرنگار ما گفت: از ده سال پیش از بیماری کلیه رنج می‌بردم. اوایل نمی‌دانستم دچار ناراحتی کلیه هستم تا این که یک روز در خانه بی‌هوش شدم. خانواده‌ام وقتی مرا به بیمارستان بردند، پزشک احتمال داد دچار ناراحتی کلیه شده باشم. بنابراین پس از چند آزمایش معلوم شد کلیه‌هایم دچار مشکل شده و باید درمان جدی را شروع کنم. از آن موقع به بعد سه بار در هفته دیالیز می‌شدم. زن میانسال افزود: پس از مدتی هر دو کلیه‌ام را از دست دادم و شوهرم با جمع‌آوری ضایعات هزینه زندگی‌مان را تامین می‌کرد. اما او نیز به دلیل بیماری کم سو شده و بسختی می‌توانست کار کند. بنابراین با از کار افتاده شدن شوهرم، تحت پوشش کمیته امداد قرار گرفتیم و دیگر پولی نداشتیم که با آن کلیه بخریم. این گیرنده عضو پیوندی اضافه کرد: سال‌ها از پی هم می‌گذشت و حال من هر روز وخیم‌تر می‌شد چند روز پیش پسرم به ملاقاتم آمد و گفت یک اهداکننده کلیه بدون هیچ چشمداشتی می‌خواهد یکی از کلیه‌هایش را به من هدیه کند. با شنیدن این حرف گریستم و خدا را شکر کردم که هنوز انسان‌هایی هستند که برای رضای خدا کار نیک انجام می‌دهند. هزاران بار دهنده عضو و خانواده‌اش را دعا کردم که به یاری‌ام شتافتند. وی خاطرنشان کرد: هر چه از او خواستم نام دهنده کلیه را بگوید حاضر به گفتن نام وی نشد و زمانی متوجه شدم، فرزندم کلیه خود را به من هدیه کرده که او را در ورودی اتاق عمل دیدم. لحظه‌ای که روی برانکارد بودم و به سمت واحد پیوند می‌رفتم، او را دیدم که خود را برای عمل آماده می‌کرد. پسرم با دیدن من خندید و خواست آرام باشم. فهمیدم او همان فردی است که به من کلیه هدیه کرده است. پسر آن زن نیز گفت: دیگر نمی‌توانستم رنج مادرم را ببینم پسر بیست و چهار ساله این زن نیز به خبرنگار ما گفت: در این سال‌ها وقتی رنج مادرم را می‌دیدم عذاب می‌کشیدم و نمی‌توانستم این همه درد و رنج او را تحمل کنم.وقتی همه راه‌ها را بر روی خود بسته دیدم تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که خود دست به کار شوم و یکی از کلیه‌هایم را به او هدیه کنم، اما می‌دانستم اگر او بداند دهنده کلیه من هستم آن را نخواهد پذیرفت. وی اضافه کرد: دعا می‌کردم بعد از آزمایش پاسخ مثبت از پزشکان بگیرم و عمل پیوند انجام بشود تا مادرم نجات یابد. وقتی جواب آزمایش‌ها آمد و متوجه شدم این کار عملی است، خوشحال شدم و از این که توانستم دین خود را به مادرم ادا کنم، خوشحالم و امیدوارم او از من راضی باشد.



تاريخ : دوشنبه دهم شهریور 1393 | 6:43 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

الهی من بمیرم جای مادر

به چشمانم بمالم پای مادر

به یاد لای‌لای بچگی‌ها

منم با هی‌هی هیهای مادر

به یاد زحمت بسیار بابا

ببوسم دست بی‌همتای مادر



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 2:53 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

مادرم، یاس‌ها عطرشان را از بوی تن تو به عاریت می‌گیرند،

شبنم گلواژه‌ی اشک‌های توست،

ای شقایق دشتستان صبوری،

ای صفای گل سرخ،

تو از همه‌ی گلها زیباتر و از همه‌ی آنها خوشبوتری.

در سالروز یاد تو، عطر همه‌ی گلهای شکفته را نثار وجودت می‌کنم.

نوزدهم مرداد، چهارمین سالگرد آسمانی شدن مادر عزیزم را گرامی می‌دارم.

خواهشمندم روح بلندش را با قرائت فاتحه‌ای شاد نمایید.

با تشکر. حمید (محسن) باستانی



تاريخ : پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 4:42 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

مردی مقابل گل ‌فروشی ایستاد. او می خواست دسته‌گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .
وقتی از گل‌فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی ؟
دختر گفت : می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته‌گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت نه، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.



تاريخ : یکشنبه چهارم خرداد 1393 | 5:33 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

مادرم شعله‌ای از مهر خدا بود که رفت

نه به یاد من و تو، فکر خدا بود که رفت

همه جا ورد زبانش، سخن و آیه‌ی حق

دم آخر به لبش، ذکر خدا بود که رفت



تاريخ : جمعه پنجم اردیبهشت 1393 | 9:56 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

اینجا در این فضای مجازی روی سخنم با توست.
با
مقدس‌ترین واژه‌ی دنیا

با زیباترین آفریده‌ی پروردگار.

خدایا روحش را از من راضی نگهدار.
مادرم با
بوسه‌ای بر مزارت، تمام وجودم را نثارت می‌کنم.

روزت مبارک



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 6:50 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني
نرو ای همدم تنهایی بابا، مادر

می‌شود بعد تو بابا تک و تنها، مادر

چه مگر بر سر تو رفته در آن کوچه‌ی شوم

پس از آن حادثه افتاده‌ای از پا، مادر

آخرین بار که گیسوی مرا شانه زدی

لرزه دست تو لرزانده دلم را مادر

من و بی‌مادری، ای وای، برایم زود است

کاش می‌شد که از این جا بروم با مادر

شعر از: محمدجواد ظرافت



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 6:8 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني
مهدی‌جان:

موکول می‌کنم گله هجر را به بعد...

این روزها حال مادرتان روبه‌راه نیست.

************

بیایید در این این ایام هفت سین را به هفت میم تبدیل کنیم:

مادر

مولا

محسن

میخ در

مشکی

مدینه

ماتم





تاريخ : جمعه یکم فروردین 1393 | 1:4 قبل از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني
زمين‌خوردن چه زيباست اگر هدف بوسيدن پاي مادر باشد

تاريخ : جمعه یکم فروردین 1393 | 1:2 قبل از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني
سال نو مبارك

تاريخ : جمعه دوم اسفند 1392 | 8:47 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

هنوز هم هر جا نامت را می‌شنوم...
به لرزه می‌افتم ماد­رم...
هر جا مادری را با فرزندش می‌بینم..
زیر لب می‌گويم من هم روزی مادر داشتم...
من هم روزی گرمای وجودش را داشتم...
مادرم ­ کاش می‌دانستی این روزها بیشتر از گذشته به وجودت احتیاج دارم..
اما می‌دانم تو هنوز هم پیش خدا واسطه‌ي حل مشکلات من هستی...
این اطمینان را، از آرامش قلبم دارم...



تاريخ : چهارشنبه دوم بهمن 1392 | 11:11 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

كاش باشي و بتوان شامه پر كرد از بوي تو،

اي شب‌بوي شب‌هاي بي‌بوي من.

كجايي اي منِ من؟

كجايي اي من؟

تا جاني دوباره بخشي اين من را ...

بي تو اين من تهي است، هيچ است و پوچ

با تو اين من، من است.

آري با توام اي مادرم ...

روحت شاد و آرام مادرم ...

با توام مادرم



تاريخ : دوشنبه دوم دی 1392 | 10:42 قبل از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

مادرم

در نگاهت خستگي معنا نداشت

وسعت پاك تو را دريا نداشت

آه اي جاري‌تر از خورشيد خوب

كاشكي هرگز نمي‌كردي غروب

شادي روح مادران رفته به آسمان صلوات

******

دنيا ارزش پا كوبيدن به شكمت را نداشت.

ببخش مرا مادر...



تاريخ : جمعه یکم آذر 1392 | 2:54 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

دست پر مهر مادر .............

تنها دستي است كه اگر كوتاه از دنيا هم باشد، باز هم از تمام دستها بلندتر است.

**************

مادر، من هرگز بهشت را زير پايت نديدم، زير پاي تو آرزوهايي بود كه به خاطر من از آن گذشتي، در آن دنيا حلالم كن. مرا ببخش مادر.

**************

به سلامتي كسي كه از غرش شير نمي‌ترسد اما از آه مادر مي‌ترسد.



تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 0:8 قبل از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

مرا آن روز شادی بود در سر
که سر می‌بود بر زانوی مادر

چراغ خانه‌ی ما گشته خاموش
که مادر نیست اندر خانه دیگر



تاريخ : پنجشنبه یازدهم مهر 1392 | 7:58 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

مادر اي مظهر دوستي و مهرباني و فداكاري،

اي عزيز رنج‌كشيده‌اي كه تا آخرين لحظه به عزت و احترام عزيزانت مي‌انديشيدي،

اي سبز جاوداني و مصداق عيني فداكاري،

روحت شاد



تاريخ : جمعه یکم شهریور 1392 | 12:46 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

نبودنِ تو
فقط نبودنِ تو نیست
نبودنِ خیلی چیزهاست…
کلاه روی سرمان نمی‌ایستد!
شعر نمی‌چسبد…
پول در جیب‌مان دوام نمی‌آورد!
نمک از نان رفته!!!
خنکی از آب………….
” ما بی‌تو فقیر شده‌ایم ” مادر ….



تاريخ : شنبه نوزدهم مرداد 1392 | 6:56 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

 

آسمان وقف نگاهت مادر

 

نوزدهم مرداد، سومين سالروز درگذشت مادر مهربان و عزيزم را گرامي مي‌دارم. از شما بازديدكنندگان عزيز اين وبلاگ خواهشمندم با قرائت حمد و سوره روحش را شاد نماييد. با تشكر



تاريخ : جمعه چهارم مرداد 1392 | 3:29 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

گفتم چسان زبانم، از مدح تو برآید
گفتا تو مدح زن را، برگو که خوش‌تر آید
گفتم مقام شامخ، از بهر توست مادر
گفتا شرافتم از، دخت پیمبر آید
گفتم تو آیتی از، آیات ذوالجلالی
گفتا همین که گفتی، زهرا به خاطر آید
گفتم که لفظ مادر، زیباترین کلام است
گفتا که واژه‌ی آن، چون تاج بر سر آید
گفتم بهشت و جنت، باشد به زیر پایت
گفتا که این صفت از، زهرای اطهر آید
گفتم شمیم بویت، چون لاله‌ی بهاری است
گفتا شمیم زهرا، چون عود و عنبر آید

لينك دانلود آهنگ زيباي فوق:

http://uploadboy.com/5yx862c39rv0.html



تاريخ : جمعه چهارم مرداد 1392 | 1:25 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

مادرمادر، دستی بر گهواره دارد و دستی در دست خدا.
آن‌گاه که مادر، گهواره را تکان می‌دهد ، عرش خدا به لرزه درمی‌آید.
و همه‌ی فرشتگان سکوت می‌کنند تا زیباترین سمفونیِ هستی را بشنوند:
لالایی مادر

مادر



تاريخ : شنبه یکم تیر 1392 | 1:6 قبل از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

مرا به كعبه چه حاجت؟

طواف مي‌كنم "مادرم" را،

كه براي لمس دستانش هم بايد وضو گرفت ...



تاريخ : جمعه هفدهم خرداد 1392 | 1:12 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

۱. در اواخر عمر شريفش -دو ماه قبل از مرگ- هنگاميكه مادرم براي آخرين بار به زيارت مشهدالرضا(ع) مي‌رفت، من و بقيه‌ي بچه‌ها را جمع كرد و از ما حلاليت طلبيد. هنگامي كه مادرم به من گفت منو حلالم كن، اشكم ناخودآگاه سرازير شد و به او گفتم: مادرجان شما بايد ما را حلال كني. ما كه بچه بدي براي شما بوديم. پس شما ما رو ببخش. (شايد براي اولين باري است كه مادري از فرزندش حلاليت مي‌طلبد، هنوز به ياد آن جمله‌اش اشكم سرازير مي‌شود.)

 

۲. يادم هست هنگامي كه مادرم متوجه شد به بيماري سرطان گرفتار شده، خيلي راحت با اين مسئله كنار آمد و حتي در خلوت خودش خدا را شكرگذار بود. بارها شاهد بودم افرادي كه در گوشه و كنار ما زندگي مي‌كنند براي كوچكترين مشكلي از خدا گله و شكايت مي‌كنند و مي‌گويند حالا چرا ما؟ چرا خدا اين مشكل را براي كسي ديگر ايجاد نكرد. ليكن مادر عزيزم بارها و بارها در هر مرحله‌اي از زندگي چه شادي و چه غم، شكرگذار بود. با همين ايمان قوي او بود كه پنج سال تمام با بيماري مهلك سرطان مبارزه كرد و تا يك ماه قبل از مرگش تمام كارهاي شخصي‌اش را خودش به تنهايي انجام مي‌داد و فكر مي‌كنم نمازش را فقط در دو روز آخر كه به كما رفت نتوانست بخواند. راستش را بخواهيد بعضي مواقع احساس غرور مي‌كنم كه چنين مادري داشتم؛ ولي افسوس و صد افسوس كه .... .

شادي روح همه مادران سفر كرده به آسمان صلوات



تاريخ : چهارشنبه یکم خرداد 1392 | 7:41 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

روزهايي كه بي مادرم شروع شد، اصلا نمي‌ارزد به شب برسانم.

مادرجان، اگر يادم مي‌آمد آن زانوان هميشه رنجورت، آن دل هميشه نگرانت، آن چشمان هميشه مضطرب و قد خميده‌ات را، هرگز صدايم را بلند نمي‌كردم.

بوسه بر دست پدر واجب است، اما بوسه بر پاي مادر واجب‌تر.

هر انساني عطري خاص دارد! گاهي برخي، عجيب بوي خدا مي‌دهند، مثل مادر.



تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 | 2:24 قبل از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

در كوچه‌ي جان هميشه مادر باقي است

درياي محبتش چو كوثر باقي است

در گويش عاشقانه، نام مادر

شعري است كه تا ابد به دفتر باقي است



تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 | 2:16 قبل از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني
وقت كوچ كردن است

كوچ از خود به خدا؛

وقت بخشيدن و صاف كردن دل

پس مرا ببخش؛ اگر با نگاهي يا صدايي يا زباني بر دلت زخمي انداختم،

ان‌شاءالله امروز، روز مادر، عازم سفر معنوي حج هستم.

در روز مادر وارد مدينه خواهم شد و در شهر  حضرت فاطمه زهرا (س) نايب‌الزياره‌تان خواهم بود.

ارادتمند: حميد(محسن) باستاني

 



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 | 9:56 قبل از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

نيمه شب تابوت را برداشتند

بار غم برشانه‌ها بگذاشتند

هفت تن دنبال يك پيكر روان

وز پي آن هفت تن هفت آسمان

اين طرف خيل رسول دنبال او

آن طرف احمد به استقبال او

ظاهراً تشييع يك پيكر ولي

باطناً تشييع زهرا(س) و علي(ع)

السلام عليك يا فاطمه‌الزهرا(س)

 

ضمن عرض تسليت فرارسيدن ايام فاطميه و شهادت حضرت فاطمه زهرا(س)، خواهشمندم براي شادي روح مادر رنج‌كشيده‌ام، قرائت كنيد الفاتحه و الاخلاص مع الصلوات. با تشكر


 



تاريخ : یکشنبه چهارم فروردین 1392 | 2:8 بعد از ظهر | نویسنده : حميد(محسن)باستاني

کاش از قلبم به قبرش راه داشت

کاش زهرا هم زیارتگاه داشت

امشب گل باغ علی پژمرده گشته، ماه از خانه مرتضی هجرت كرده و ستارگان عزادارند.امشب كهكشان ولایت، غرق در ماتم است و در سكوت شب، صدایی جز نوحه علی و فرزندانش شنیده نمی‌شود.
حرامیان در اندیشه ظلمی دیگر به خواب رفته‌اند، و غرق در دنیای آلوده خویشند. در این دنیای اسرارآمیز، زمین است كه همه ارزش آن به یك شهر است، و همه بهای آن شهر، به یك خانه است...

شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) تسليت باد